رویای زندگی من
  
 همون رویای زندگی من با آدرس جدید
 
مرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
 

7gardoon.com

آرشیو
موضوع بندی
 
پنجشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1386
من و آبجیم!!

-          شهرامممممممممممممم.مانی نمیگذاره راحت حرف بزنم بعدا بهم زنگ بزن.

یا اینکه میگفت:

-     شهرامممممممممممممممممم بازم مانی اومده اذیت میکنه نمیگذاره بشنوم تو چی میگی!!! بعدا جریان رو واسه ات مفصلا تعریف میکنم!!خداحافظ

منم لب و دهنم رو این ریختی کج و کوله میکنم .صدام رو هم نازک میکنم دستامم اینجوری اینجوری تکون میدم و دو سه دفه پشت سر هم  تکرار میکنم:

-          شهرامممممممممممممممممم بازم مانی اومده اذیت میکنه نمیگذاره بشنوم تو چی میگی!!! بعدا جربان رو بهت میگم!!خداحافظ

بعد هم لبخندی میزنم و پشت سرش ادامه میدم:

-          خوب آبجی بگو بینم چی میخواستی بهش بگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-          اگه میخواستم که جلوی تو میگفتم نمیگذاشتم واسه بعد!!

-          یعنی جدا به من نمیگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-          نه که نمیگم

-          خیلی خوب بهم میرسیم حالتو میگیرم.

بعد هم تو دلم میگم:

راس میگن که نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار هنوز نکبتی از راه نرسیده شده سنگ صبور خانم و ما شدیم غریبه .انتقام میگیرم اونم بد رقم!!

 

 

*******************

 

نقشه خونه ما به این طوری  بود: از در حیاط که وارد میشدیم یه راه روی باریک بود که در سمت راستش در ورودی اتاق من بود و دربغلیش هم  که یه حموم بود یه در هم سمت چپ بودکه به سالن پذیرایی متصل میشد .و یه در هم  روبرو  که به سالن نشیمن  خونه باز میشد.

وارد سالن نشیمن  که میشدیم دور تا دورمون  یه این صورتی بود  که براتون تعریف میکنم.یه  در بغلمون بود که باز میشد تو سالن پذیرایی یه در سمت چپ بود که باز میشد تو سالن نهار خوری یه در هم بغلش بود که میرفت تو آشپز خونه .یه در روبرو مون که میرفت تو یه حال کوچولو.وارد اون حال کوچولو هم که میشدیم سه تا در دیگه بود بغل درب وردوی یه در به اتاق میهمان یه در سمت راست به اتاق ونوس و یه در سمت چپ به اتاق خواب مامان اینا و روبرو هم که حموم خونه قرار داشت.

میرم تو اتاق خواهر میشینم رو صندلیش و فکر میکنم که چه جوری حالشو بگیرم. همچین مثل .. تو حال نشسته رو زمین غوز کرده رو تلفن و حالا حرف نزن و حالا نخند و کی بخند .یه نیگایی به دور و برم میندازم!!!

نچ نچ نچ نچ همچین این اتاق به هم ریخته است که نگو و نپرس.کجاس این مرده که بیاد ببینه این آبجی ما چه ادم شلخته و نا مرتبیه .حتما هم براش توضیح داده که (با لب و دهن اینجودی):

-     شی شی جون نمیدونی من چه کدبانوییم خونه رو دور سرم میچرخونم همچین تو سه سوت همه جا رو مرتب میکنم......................

 باز خودم میام و بازم فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم و........... و ...................دینگ!!!!!!!.خوبWHY NOT  چرا که نه میترسونمش اونم یه جوری که تا بیست سال دیگه هم یادش نره.

دور بر من همه چی رو زمین ریخته.مانتو شلوار رو سری دمپایی رو فرشی مقنعه شلوار کیف و خلاصه همه چیز.وقت زیادی ندارم بر میگردم خوب نیگاش میکنم :

 

IT"S SHOW TIME

وقت نمایشه من موفق میشم.

مانتو رو بر میدارم و نیگا نیگاش میکن .اگه من جن بودم اینو چه ریختی میپوشیدم؟؟آره خودشه اونو بر عکس میکنم تنم منظورم اینه که طوری میپوشمش که دکمه هاش تو کمرم بسته بشه .

 پس پشتش میشه جلوش و جلوش میشه پشتش.

خوب دیگه چیکار کنم...............آره چرا که نه .دمپایی رو فرشی یاش رو میارم و از اونور که انگشتاشون میزنن بیرون میکنم تو پام.اونجوری نوک انگشتام تو دمپاییه و باقی دمپایی از جلوی پام آویزونه ........

مقنعه مشکی رنگش رو هم میارم میکنم سرم واون مثلث جلوشو که باید جمع کنم و بدم توی مقنعه بیرون میارم و میکشم روی صورتم عینک آفتابش رو هم میارم و سر و ته میگذارم رو صورتم و لبه مثلث مقتعه رو میندازم روش و لبه بند کیفش رو هم میگیرم دستم بطوری که وقتی راه میرم کیفه بکشه روی زمین.من آماده بودم حالا باید از تو اتاق خواهرم بیرون میومدم تا خواهرم منو از تو حال ببینه ولی چه جوری؟باید میدوییدم؟ نه نه نه حتما میفهمید!!باید میپریدم جلوشو و داد میزدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه اونم خیلی بی کلاسیه همه همین کار و میکنن.

خیلی خونسرد و آروم آروم مثل یه آدم ماشینی یه قدم نیم قدم از تو اتاق خواهرم اومدم بیرون و از تو حال کوچیک گذشتم و رفتم تو اتاق مامانم.

نخیر اونقدر گرم حرف زدن با شی شی جونش بود که اصلا منو نمی دید!!!! حالا چه کنم؟؟؟؟؟

خیلی خوب من به این زودیا از رو نمیرم.خودمو جمع و جور کردم . یه لنگ نیم لنگ از تو اتاق اومدم بیرون و همونجوری که کیف رو به دنبالم رو زمین میکشیدم و دمپایی هام یه متر جلوم راه میرفتن و فقط جلو مو نیگا میکردم  از تو اتاق اومدم بیرون و هنوز به اتاق خواهرم نرسیده بودم که شنیدم یکی جیغ کشید..........................................................

بقیه اش خیلی تند و سریع  اتفاق افتاد خواهرم از ترس غش کرد و وسط حال پهن شد. شی شی جون مربوطه  از اون ور تلفن تو خماری مونده بود که چی شده که یه دفه صدای جیغ آبجی اومده و بعدش دیگه صدای خواهرم نیومده.منم خیلی آروم رفتم تو حال اول گوشی تلفن رو برداشتم گذاشتم در گوشم یه خورده گوش دادم ..اون بنده خدا هی میگفت: الو الو الو ونوسسسسسسسسسسسسس........... با بدجنسی گوشی رو گذاشتم روی تلفن و خیلی خونسرد سیم تلفن رو کشیدم.!!!!!!!!!!!
تلفن رو گذاشتم سر جاش و سیمش رو هم جوری گذاشتم که کسی نفهمه من اونو از برق کشیدم.حالا بذار هی تلفن بزنه و کسی جوابش نده تا از غصه...........بعدش خیلی زود خودمو اینجوری کردم و صدامو دادم تو گلومو و آروم دم گوشش گفتم :

-          ونوس ونوس چی شد عزیزم چرا از حال رفتی مگه چی شده خوب شوخی کردم !!

بعد هم داد زدم:

-     ماماننننننننننننننننننننننننننن یه خورده آب بیار نمیدونم چرا ونوس غش کرده تو نمیدونی چرا جیغ کشید؟؟ چش بود فکر کنم سوسک دیده بنده خدا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 12238


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من .......................! نمیدونم ولی فکر میکنم نوشته های هر کسی آیینه تمام نمای اون آدمه و بهتر از هر شرح و گفتاری میتونه اون آدمو نشون بده.
شناسنامه کامل من...