- بچه کجایی؟
- تهران!!
- کجای تهران میشینین!!
- ولی عصر!! کجاش ؟
- طرفای جام جم!!
یا اینکه :
- تهران بودی کدوم ورا میچرخیدی؟
- طرفای ولی عصر میپریدیم!!عصرها میرفتیم پارک ملت و خلاصه دنیایی بود...........بازار صفوی خانومهای خوشگل نمیدونی!!
طرفهای سالهای 66 تب تهران و تهران گردی بد جوری نسل بچه های پونزده شونزده ساله اهوازی که اولین مسافرت های تنها و مجردی خودشون رو تجربه میکردن رو گرفته بود و عرب و فارس و دزفولی و شوشتری همه و همه خودشون رو بچه های تهرون میدونستن و داشتن لهجه های مختلف خوزستانی هم که به راحتی دروغ اونها رو لو میداد نمیتونست از تقلایی که برای اثبات تهرانی بودن خودشون نشون میدادن چیزی کم کنه.ندونستن آدرسها دادن آمار غلط فرار کردن از دادن آدرس خونه های خیالی و پوشالی در تهران و فراموش کردن دروغهایی که از اون شهرافسانه ای به هم میگفتن هم چیزی نبود که اونها رو از رو ببره یا اینکه یه خورده از موضعشون به عقب نشینی وادار کنه.!! جالب این بود که تهران برای نسل ما خلاصه میشد در خیابون ولی عصر پارک ملت بازار صفوی میدون ونک و سینما فلسطین و آفریقا در اطراف میدون ولی عصر.
مسافرت به تهران بدون سر زدن به این میادین و رفتن به این سینما ها گناهی نابخشودنی به حساب میومد و گاهی مجازات های سنگینی رو هم که شدید ترینش تحقیر شدن بد نیگا کردن تحویل نگرفتن و فحش خوردن بود رو با خودش به دنبال داشت.
از نظر ما خیابون ولی عصر بهترین جای تهران بود و تو اون شهر درندشت جایی بهتر و با حال تر ازاونجا واسه زندگی وجود نداشت.دیگه اند کلاس و خوشبختی تو این خلاصه میشد که در حال قدم زدن و بستنی خوردن تو خیابون ولی عصر توسط یکی دو تا از دوستان عضو گروه رقیب رصد بشی یا اینکه یکی دوتا از دختر خانومهای هم سن و سالت که درست و حسابی میشناسنت و جزو بچه محل هات به حساب میان تو رو سوار یه بی ام دبلو رنو یا بیوک یکی از دوستان در حال بکس و باد یا چرخیدن تو ولی عصر ببینن و ..................................
میتونستی مطمئن باشی که بمحض برگشت به اهواز تلفن اتاقت زنگ میزنه و تو بورس پسر های اهواز حسابی نرخت بالا میره و ................
زندگی در تهران جر بزرگترین آرزوهای من بود.از بیست سالگی تصمیم به اسباب کشی و زندگی در تهران داشتم تا سی سالگی که موفق به انجامش شدم و با هر زور و بدبختی که بود از اون خراب شده کندم و برای زندگی به اینجا اومدم.شاید براتون خنده دار باشه که یکی از آرزوهای من این بود که تو یه ظهر جمعه زمستونی تو یه ماشین آخر مدل بشینم موسیقی کلاسیک گوش بدم و سیگار بکشم و آروم آروم تو خیابون ولی عصر درایو کنم و اومدن برف رو نیگا کنم و لذت ببرم.یا اینکه یه کوله پشتی بندازم ور کولم یه شلوارک پام کنم و از توچال بالا برم و با تله کابین برگردم پایین.بهر حال پارسال زمستون برای خالی کردن یه عقده قدیمی به دفعات تو یه برف زمستونی با یه اتومبیل کذایی ولی عصر رو بالا پایین کردم و سیر دلم پاوراتی گوش دادم ولی موفق به درکش نشدم داستان کهنه شده بود و منم دیگه دل و دماغ شونزده هفده سالگیم رو نداشتم ولی خوب .........
کوه رفتن هم که یه تنوعه و هر سه چهار ماهی یکی دوبار انجامش میدم و ازش لذت میبرم.البته صد در صد با شلوارک و رکابی!!
از این حرفها که بگذریم امروز برای انجام یه کار اداری به دفتر مرکزی بوف واقع در تقاطع زعفرانیه با ولی عصر رفتم و بعد از انجام کارم تصمیم گرفتم حدفاصل اونجا تا میدون ونک رو پیاده گز کنم و یه هوایی بخورم.
هوای ابری باد بهاری و خلوتی خیابون حس و حال خوبی بهم داده بود و منو برگردوند به اون سالهای دور و پر ازخاطره و مروری به آرزوهای کوچیکی که اون موقع برای من خیلی بزرگ و نشدنی به شمار میومدن.
به آرزوهام خنده ام گرفت به دروغهایی که منم به تبعیت از بقیه به دوستام میگفتم پوزخند زدم به همه دوستام فکر کردم و برای اونهایی که دور و برم نیستن حسابی غصه خوردم. ممد و امیر وعلی به آلمان رفتن!! ونداد و کیانوش و پیمان هنوز تو همون اهواز خراب شده موندن وحید تو ال ای پرسه میزنه از سیاوش و مهرام خبری ندارم و خیلی های دیگه که اسمشونو فراموش کردم .ولی باهاشون هزار تا خاطره دارم هر چی که به پارک ملت نزدیک تر میشدم بغضی که تو گلوم گره خورده بود بیشتر آزارم میداد و نفسم رو به شماره مینداخت.نمیتونستم به قدم زدن ادامه بدم و گریه هم برای آدمی به سن و سال من تو یه ظهر آخر هفته بهاری اونم وسط خیابون ولی عصر .................
بغضمو خوردم و ................................
- تاکسی در بست!!!!!
**********************
به دعوت دوست خوبم نیلوفر به مسابقه ترسهای دوران کودکی دعوت شدم. ازش ممنونم البته اصولا تو دوران بچه گی آدم ترسویی نبودم و در حال حاضر خیلی ترسو تر از اون موقع به نظر میام علتش هم اینه که تو دوران بچه گی به خاطر ندونستن خیلی از خطرات واقعی از اونا نمیترسیدم ولی وقتی که بزرگ و بزرگتر شدم اون آگاهی و مطالعه ام باعث ترس و وحشت از خیلی خطزات شده. به عنوان مثال میتونم از مسافرت با هواپیما براتون بگم که عشق دوران بچه گیم و مرگ زمان حال منه و ترجیح میدم بجز مواقع خیلی ضروری به هیچ وجه ازش استفاده نکنم.به نظر من هیچ آدم عاقلی پیدا نمیشه که زمین سفت رو ول کنه و سوار چیزی بشه که رو هوا معلق میزنه و میتونین مطمئن باشین که اگه سقوط کنه عمرا راهی برای نجاتتون وجود نداره البته من شدیدا عقیده دارم که هر آدمی آخرش از اون چیزی میمیره که همیشه ازش وحشت داره.
بگذریم .اینم پنج تا ترس بزرگ دوران بچه گیم:
- بیام؟
- نه
- چهل و دو چهل سه ............. پنجاه.بیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- نه صب کن هنوز قایم نشدم.
- پنجاه و یک پنجاه و دو پنجاه و سه.......شصت اومدم.
- وایسا وایسا پاتو تکون نده.!!!جم نخوری هااااااااااااااااا
- چی شده چی شده تو رو خدا بگو چیه مامانننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
- جراده الان میچسبه به پات اگه تکون بخوری میچسبه بهت و اصلا ازت جدا نمیشه.
منم از تو مخفی گاهم بیرون اومدم و با دو خودمو رسوندم به اونا و:
- سوک سوک
- سوک سوک و کوفت مگه نمیبینی یه جراده بغل پای امیر وایساده
امیر از ترس خودشو خیس کرده بود و شلوارس خیس خیس بود.جراده بین دو تا پای اون وایساده بود و هر لحظه ممکن بود که به پاش بچسبه.اولش از ترس خشکم زده بود ولی بالاخره به خودم اومدم و با دو رفتم تو خونه بابا مو صدا کردم. اونم خیلی تند پرید تو کوچه و امیر رو با سرعت خیلی زیادی قبل از عکس العمل جراده از رو زمین بلند کرد و با پاشنه کفشش جراده رو له و لورده کرد.
از اون روز به بعد جراده کابوس زندگی من بود حشره سخت پوست و کریه و زشتی که میگفتن در صورتی که به بدن کسی بچسبه دیگه نمیشه اونو از بدنش جدا کرد و .....
بگذریم از اینکه بعد ها خیلی راجع بهش خوندم و فهمیدم که از خبرا نیست و ...
************
سینما کارون سه راه طالقانی اهواز. سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت .شش سالمه .با برادرم نشستم رو صندلی یه ساندویچ کالباس مارتادلا سق میزنم و با هر گاز قبل از جویدن ساندویچ یه قلپ نوشابه پرتغالی کانادادرای میخورم. تو شیشه نوشابه رو که دید میزنم تیکه های کالباس پوست گوجه کوچولو کوچولو های خیارشور و خمیر های نون سفید رو در سطح نوشابه شناور میبینم ولبخند میزنم و یه فلپ دیگه بالا میرم ..... چقدر لذت داره .خودمونیم اعتراف میکنم که هنوزم وقتی که تنهام و کسی دور و برم نیست همین جوری ساندویچ کالباس میخورم و میمیرم واسه نوشابه شیشه ای پرتغالی صد تومنی.بگذریم
پرده سینما کنار میره سرود رسمی ایران پخش میشه و آنونسهای برنامه آینده شروع میشه.
منم دارم از صبحونه ام لذت میبرم و پیش پرده فیلمها رو نیگا میکنم و یه دفه..................
- و اینک.......... ترس وحشت جنایت جیغ داد مردم عصیان زده فراری مرگ کوفت زهر مار............................................... خون از همه جا بالا میزند .از رود خانه از فاضل آب از پنجره اتاقها به همه جا نفوذ میکند.............................. خون تمامی شهر را در بر گرفته.مردم به کجا میگریزند.این چیست که از همه جا بالا می آید...
منم دارم با ترس و وحشت آنونس رو میبینم و صبحونه تو دهنم زهر مار میشه خون رو میبینم که با شدت از همه جا بیرون میزنه و چشمام رو میبندم.اصلا طاقت دیدنش رو ندارم اما.....
کابوسش تا چند ماهی ولم نکرد همیشه از این میترسیدم که وقتی به حموم و دستشویی میرم یه دفه خون از سوراخ حموم یا سوراخ توالت بالا بزنه و کل فضای توالت یا حمام رو بگیره و منو خفه کنه. برای همین تا مدتهای مدید وقتی به هر کدوم از اون دو جا میرفتم در رو باز میگذاشتم تا یه وقت تو خون غرق نشم !!!!!!!!خیلی ترسناک بود اون کابوس .خیلی بیشتر از اونی که بخواین فکرشو بکنین...
*********
- ده خفتک دگه گل گرات (بخواب بچه بمیری الهی)
- خوب خوابم نمیاد بیب سلطون بگم.
- گومت خفتک مر ندونی زئزا بمیا دزت(میگم بخواب مگه نمیدونی زهرا میاد میدزدتت.
- زهرا کیه
- وووووووووووووووووووووووووو.چا ندونی . بچه بریه .بدزدت برت کشت .ولت کنه مه چاه آو.(اااااااااا نمیدونی؟میدزدتت میکشدت میندازدت تو چاه آب)خیلی گپه بگوئن دو متر قدشه!!
- چه جوری میکشه؟
- ار نخوفتی خودم بکشمت کوک.(اگه نخوابی خودم میکشمت بچه)
سالها از یه موجود خیالی میترسیدم که خیلی غول تشم بود و بهش میگفتن زهرا و برای ترسوندن بچه هایی که حاضر نبودن ظهر ها بخوابن ازش استفاده میکردن.منم همیشه فکر میکردم که اگه ظهر ها نخوابم حتما میاد منو میبره و میشکه و میندازه تو چاه ولی بعدش یادم میزفت و بعد از خوابیدن بزرگترا از زیر پتو در میرفتم و میرفتم پی بازی و..........
************
- روح؟؟؟؟؟؟؟؟
- نه جن
- مهران؟
- چیه؟
- جن چیه؟
- یه موجود سیاه پشمالو که کف پاش سم داره و گوشهای درازی هم داره و بیشتر تو خزینه (حموم های قدیمی) و جاهای مخروبه دیده میشه. میگن بابا بزرگ خدا بیامرزمون یه شب داشته از زیر سعبات (زیر گذر) رد میشده جن ها با سنگ زدنش. بابابزرگ اول نفهمیده اونا جنن دیده یه عده دارن دارن بهش میخندیدن رفته باهاشون دعوا کنه دیده همشون سم دارن ترسیده فرار کرده.تازه میگن یه روز یه جن بهش رسیده و اون سنجاق قفلی در اورده بسته بهش و اونو نوکر خودش کرده. جنه خیلی کارا براش کرده.ولی جن ادم میکشه و تا ابد زنده میمونه.تاره یه شب هم داشته میرفته میبینه خودش هم سم داره.بابا بزرگ جن شده بعدا از غصه مرده.!!
- مهران؟
- من میترسم.
- بخواب مانی جان جنه دیگه ترسم نداره!!
- خوب من میترسم .میترسم منم با سنگ بزنن.........
از اون روز به بعد ترس از جن سالها با من بود...................چه روزهایی بود یادش به خیر.
من بیشتر از این یادم نمیاد.مردم تا این چند تا رو از تو فکرم بیرون کشیدم. شما هم چه چیزهایی از آدم میخواین مگه بیکارین مگه کار و زندگی ندارین!!
بهر حال منم چند تا از دوستامو دعوت میکنم.
وب لاگ دوست خوبم آیلین.
وب لاگ دوست خوبم مهسا.
وبلاگ دوست خوبم دغدغهای یه پسر شونزده ساله.
وب لاگ آدمک باران
وب لاگ ممری
لینک همشون هم تو لینک دوستان هست میتونین برین و بخونین و حالشو ببرین. |