رویای زندگی من
  
 همون رویای زندگی من با آدرس جدید
 
مرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
 

7gardoon.com

آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386
مترو

از پله برقی بالا میام .از گذر خروجی رد میشم و بعد ازچند قدم به پله های خروجی متروی هفت تیر میرسم و  از پله ها بالا میرم. خانمی رو میبینم که شال به سر با سرعت زیادی از پله ها پایین میاد. تنه سختی بهم میزنه و رد میشه برمیگردم چهار تا حرف کلفت بارش کنم  که :

-          هوی خانوم!!

صورتمو که بر میگردونم میبینم که روی زمین افتاده .بر میگردم پایین  و سعی میکنم کمکش کنم!!

-          میبخشین آقا!!

-          خوب حالا چرا اینقدر با عجله؟؟

-          بیرون مامورا واستادن خانوما رو میگیرن .منم ترسیدم و برگشتم که یه دفه بهم گیر ندن!!.................................................

 

                                        ***************

از خواب بیدار میشم .تو تختم وول میخورم . به تلفن نیگا میکنم . چند روزیه به دلیل لج و لج بازی بین من و  خونواده قبضش پرداخت نشده و به صورت عضوی دکوری تو یه اتاق با چیدمان نوستالژی جا خوش کرده و صدایی ازش در نمیاد. به ساعت نیگا میکنم کمی از پنج بعد از ظهر گذشته و کمر گرما  بریده .دلم حسابی واسه شی شی تنگ شده و نمیدونم داره چیکار میکنه. دوست دارم دو سه کلوم باهاش حرف بزنم و یه خورده سر حال بیام.از تخت میپرم پایین .یه خورده به موهام میرسم و یه شلوار جین میندازم تو پام و کفشامو ور میندازم و با دو میرم سر کوچه که یه تلفن به شی شی بزنم . تو راه جیبم رو وارسی میکنم  و یه سکه پنج ریالی پیدا میکنم. اونو تو دستم سفت میگیرم و سرعتم رو بیشتر میکنم.میرسم سر خیابون.از عرض خیابون رد میشم .میرسم دم کیوسک تلفن. یکی دو نفر جلوم واستادن و یه آقاهه هم داره به زبون عربی با تلفن لاس میزنه.

-          آخرین نفر کیه؟

-          منم

-          باشه منم پشت سرتم.!!

 ربع ساعتی معطل میشم و بالاخره بعد از کلی معطلی و خواهش و با سکه زدن به شیشه نوبتم میشه و میرم تو کیوسک و درو میبندم و شماره رو میگیرم.

چهار تا زنگ که میخوره گوشی رو بر میداره و بعد از چاق سلامتی مشغول وراجی میشیم.تازه گرم صحبت میشم که یکی میزه تو شیشه :

-          آقا بیا بیرون!!

رومو بر نمیگردونم و میگم الان تموم میشه .طرف از رو نمیره و منم کوتاه نمیام و اونم هی میزنه تو شیشه.میخوام به روی خودم نیارم که در کیوسک باز میشه و.........

-          الو شی شی جون مامورا گرفتنم بعدا با هم حرف میزنیم!!

گوشی رو ازم میگیره و منو با خشونت از تو کیوسک میکشه بیرون

-          مگه چی کار کردم!!

-          بر گمشو سوار مینی بوس شو بچه سوسول

-          آخه واسه چی ؟

-          خفه شو زر زر نکن

میفتم به التماس کردن

-          آقا تو رو خدا مگه چیکار کردم؟

-          گوه نخور.سرباز بیا اینو بنداز تو ماشین.میری یا با در کونی ببرمت.

میرم سمت اتوبوس. تقریبا پر شده هنوز نمیدونم چرا منو از تو کیوسک کشیدن بیرون.

مامورا سوار میشن و اتوبوس راه میفته . یه 500 متری که اونور تر میریم ماموره داد میزنه :

-          صبر کن یک مورد دیگه دیدم

ماموره از اتوبوس میپیره پایین و  جلوی چشمای از حدقه در اومده همه متهمین یخه یه بنده خدایی رو که با دمپایی تو صف نون واستاده و یه زیر پیرهنی کاپیتان هم تنشه میگیره و با چک و لقد میکشه تو اتوبوس.

-          دیگه جا نداریم راه بیفت!!

هنوز نمیدونم چرا گرفتنم. از هر کی هم که میپرسم جواب میده که منم نمیدونم. خوب که به حضار نیگا میکنم دوریالیم میفته.

جرم ما خیلی سنگین و نا بخشودنیه!!همه ما آستین کوتاه پوشیدیم.!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو اتوبوس گرما غوغا میکنه . شرجی شهریور که همه جا رو دم میکنه تو اتوبوس رو حسابی خفه کرده.بیرونو نیگا میکنم و میبینم که داریم میریم به سمت سه راه خرمشهر.چند دقیقه بعد تو حیاط معاونت .... همه رو از اتوبوس میندازن پایین.!!

-          صف بگیرین .یالا.گوساله مگه با تو نیستم تو صف واستااااااااااااااااااااااااااا به من چپ چپ نیگا میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نیم ساعتی میگذره . حسابی دلشوره دارم .حتما همه نگرانم شدن.آخه نگفته بودم که میرم و دیگه بر نمیگردم.بغض گلومو فشار میده تا حالا گذرم این ورا نیفتاده . نمیدونم باید چیکار کنم. تو شهر خودم زندگی میکنم ولی حتی تو مستراب هم آشنا و پارتی ندارم.میخوام گریه کنم . اگه از خجالت این همه آدم نبود حتما مینشستم و زار زار میکردم.

کم کم تصمیم میگیرن فکری به حالمون بکنن.بازم جمعمون میکنن و مقدار زیادی کاغذ رو میدن دستمون و .........

-          این چیزی رو که میگیم بنویسین و امضا کنین و نام نام خانوادگی و آدرستون رو هم زیرش اضافه کنین!!

خلاصه متنی که رو میگن مینویسم. تعجب میکنم!!  اگه زیر این رو امضا کنم کاری که انجام ندادم روبه گردن گرفتم!! میخوام اعتراض کنم سرمو که بلند میکنم میبینم همه دارن تند تند امضا میکنن و برگه رو میدن به مامورا و به سمت درب خروجی میرن.بی خیال میشم . بیرون رفتن به هر قیمتی خیلی بهتره از موندن در این جا اونم اونم به قیمتی خیلی بیشتر و ........

برگه رو با اکراه  امضا میکنم و میدم به یکی از مامورا . اونم با خودکارش روی دستم یه امضا میکنه و میگه :

 

-          دستتو  به مامور دم در نشون بده تا بگذاره بری بیرون!!

با دو میرم سمت درب خروجی.مثل پرنده ای میمونم که از تو قفس آزادش کردن .هنوز دم درب خروجی نرسیدم که اون بنده خدایی رو میبینم که از دم نونوایی سوار اتوبوسش کردن.

-          خوب برو گمشو دیگه

-          خوب پول ندارم چه جوری برم

-          اومده بودم دو تومن نون بخرم برگردم خونه اوردینم اینجا الانم که ساعت ده و نیمه اتوبوس نیست چه جوری برم!!

-          من چه میدونم سرباز اینو بنداز بیرون!!

دلم براش میسوزه . دل خیلی های دیگه هم براش میسوزه .با چند نفر دیگه سری تکون میدیم و صداش میکنیم.

-          بیا رفیق الان دربستی میگیریم میریم کیان پارس مهمون خودمونی!!

 

 

                                    ************************

 

از این قضیه شونزده سال میگذره .هنوز وقتی یادش میفتم تنم میلرزه.منی که تا اون روز پام به کلانتری نرسیده بود بابت کاری که نکرده بودم دستگیر شدم و مجبور شدم تعهد بدم تا بگذارن دوباره آزاد بشم.جالبه بدونین از اون روز تا حالا ترسم از کلانتری و جرم و قانون حسابی ریخته . بهر حال همه اینا رو گفتم که بگم هر وقت قراره کاری رو انجام بدیم بهتر اونه که فایده و ضررش رو بسنجیم و بعدش در اون مورد تصمیم بگیریم. منطقی ترین کاری که میشه انجام داد اینه که جوری بگردیم که کسی به خودش اجازه نده شان ما رو رعایت نکنه و هر چی دلش میخواد بهمون بگه!!

 

 

 


 
چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386
گزارش دوم نمایشگاه

اینم لینک قسمت دوم گزارش نمایشگاه نرم افزارهای دیجیتالی


 
سه شنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1386
گزارش مراسم افتتاحیه اولین جشنواره رسانه های دیجیتالی
اینم لینک افتتاحیه جشنواره

 
دوشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1386
امروز من

-         اجازه بدین من پیاده شم شما که سوار شدین بعد من میشینم آخه من زودتر پیاده میشم مادر!!

-         مادر خودتی و هفت جد و آبادت من مادر کسی نیستم!!

-         ببخشین حاج خانم بفرمایین!

-         من حاجی نیستم حالم هم از این حاجی یخچالی های کاسب به هم میخوره !!

-         ای بابا باشه مادام بفرمایین تو

-         والا مادر مادر مادر حاج خانم

-         بابا من که چیزی نگفتم

خانم رفت ته صندلی عقب و حسابی ولنگ و باز گرفت نشست و منم به ناچار نشستم کنارش و هنوز درس ننشسته بودم که ایشون گفت:

-         خوب اقا پسر بگو ببینم این عطری که زدی اسمش چیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حسابی داشت کفرم بالا میومد.ای خدا اخم میکنم و:

-         والا خانم من قاطی میکنم!!

-         چیکار میکنی؟

صدامو بلند تر میکنم و داد میزنم:

-         قاطی میکنم!

-    واه واه واه پسر به سن و سال تو که نباید زود قاطی کنه یه خورده حال و حوصله داشته باش جواب آدم رو درست بده .اصلا حالا بیا بزن تو گوشم مگه چی پرسیدم؟گفتم چه عطری زدی نمی خوای بگی نگو چرا قاطی میکنی!!

 

مامان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بیا منو نجات بده !!

-         خانم منظورم این بود که چند تا عطر رو با هم قاطی میکنم میزنم به خودم همین!!!!!!!!!!!!!!!

اینم حکایت امروز سر کار رفتن ما!!

 

******************

چند وقت پیش رفته بودم اهواز و بهمراه یه آقای دیگه که ته صندلی عقب یه تاکسیه نشسته بودیم که.........................در باز شد و یه خانم با این هوا هیکل که شیرین 130 کیلو وزن تو شاخش بود پرید تو ماشین و نشست کنارم .

پسر داشتم له میشدم . بغل دستیم داشت از تو پنجره میفتاد بیرون منم که وسط گیر کرده بودم . برگشتم نیگا کردم دیدم ابن خانوم با ابن هوا هیکل یه کیف به این گنده گی هم داره که اونو گذاشته بین من و خودش و تخت نشسته و داره پسته میخوده و پوستش رو میریزه رو چادرش!

بهش نیگایی کردم و :

-         خانم این کیفتو بردار بگذار روی پات

جواب نمیده!!

-         خانوم میگم کیفتو بردار له شدم

-         وااااا آقا شما نا محرمین!!

-    خانم خوب تو که اینجوری یا با اتوبوس برو یا تاکسی دربست کن تکلیف من چیه!!خانم تو داری به من توهین میکنی مگه من ناراحتی جنسی دارم که .........

راننده تاکسی کله شو برگندوند و :

-    ولک پسر خوب گوش کن زر زر هم نکن چرا مزاحم ناموس مردم میشی مگه خودت خار مار نداری!!میزنمت مث سگ صدا بدی!!فکر کردی اینجا تهرونه همه زناش .... باشن بری تو تاکسی واسه عشق و حال؟!!خو من ایجا از ک... دار میزنم او مادر سگی رو که بخواد زنا رو اذیت کنه!!

بغل دستیم هم که از شدت قشار زیاد صداش باریک شده بود گفت:

-         راس میگه آقا چرا مزاحم خانوم میشی!!......

بر میگردم جواب اون بابا که داره از پنجره پرت میشه بیرون بدم که  یه بی خیال میشم و .............ممنون پیاده میشم.

 

 

***********************

خوب دوستان چند وقتی در حال سر و سامون دادن به وب سایت هفت گردون هستم و وقت آپ لود کردن وبلاگ  رو ندارم و از همه اون کسایی که مرتب واسه من کامنت میگذارن از ته دل تشکر میکنم. .

هفت گردون حسابی وقتم رو گرفته و بهمراه چند تایی از دوستان داریم تا جایی که میتونیم روش کار میکنیم تا اگه خدا بخواد چیز خوبی از توش در بیاریم.

بخش خبرش رو فعال کردیم و مقالاتش هم داره جون میگیره و لینک دوستان هم فعال شده و از همه شما عزیزان خواهش میکنم که به لینک دوستان هفت گردون برین و علاوه بر اینکه وب لاگ خودتون رو توش اد کنین اگه وب سایت خوبی رو هم میشناسین تو گروه بندی های مرتبط اونجا بگذارین تا بکمک شما عزیزان بتونیم اونو تبدیل به بخش مهم و کاملی بکنیم.جدا اگر این کار رو در حق من بکنین منو همیشه و همیشه شرمنده خودتون میکنین.!!

راستی خبر جدید اینکه ما از صبح دوشنبه بمدت یک هفته در اولین نمایشگاه نرم افزار های چند رسانه ای و رسانه های دیجیتال که در بزرگراه شهید چمران محل دائمی برگزاری نمایشگاه های بین المللی شرکت میکنیم و در سالن 14 غرفه 47 مستقر هستیم و من خوشحال میشم که همه شما ها رو اونجا ببینم و از نزدیک با همتون آشنا بشم.

از همتون خواهش میکنم که به هفت گردون سر بزنین اونجا عضو بشین و از امکاناتش استفاده کنین تا روز به بهتر به اون چیزی برسیم که شما عزیزان دوست دارین و از ما میخواین.

در ضمن اگه دوست داشتین نوشته وب لاگ شما در هفت گردون منتشر بشه واسه من تو همینجا کامنت بگذارین که به وبلاگتون برم و اونو بر دارم و در قسمت مقالات هفت گردون بنام خودتون و با ذکر آدرس وبلاگتون منتشرش کنم.

با هم بیشتر صحبت میکنیم.

در ضمن شب به شب میتونین در بخش اخبار هفت گردون اخبار روز جشنواره رو با عکس و گزارش بخونین و ازش لذت ببرین.

قربون همتون مانی


 


 
پنجشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1386
من و دزد

-          مانیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مگه کری نمیشنوی زنگ میزنن؟؟؟؟ خوب برو درو باز کن!!!!!!

-          لعنتی اینا هم نمیزارن یه دو کلوم حرف بزنیم. تازه داشتم گرم میشدم ها. عزیزم من میرم ببینم کیه بعدش میام بهت تلفن میزنم!!

گوشی رو میذارم و میام تو حال و میگم:

-          چهار نفر آدم دارن تلویزیون میبینن اونوقت من باید برم درو باز کنم؟

-          خوب برو دیگه مگه نمی بینی ما داریم سریال میبینیم!!

-          باشه طلبتون

با غر غر میام  تو حیاط و بلند داد میزنم :

-          کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-          بی زحمت درو باز کنین من همسایه پشتیتونم

درو باز میکنم و ...........

-          سلام بفرمایین

-     والا از سر پشت بوم سر و صدا میومد منم رفتم  رو پشت بومو یه  خورده گشتم یه آقایی رو تو تاریکی تشخیص دادم  که  تا من رو دید پرید رو پشت بوم شما!! گفتم در جریان باشین در ضمن یه نیگایی به پشت بوم بندازین بد نیست.

-          باشه ممنون الان میریم

نمیدونم با چه سرعتی در رو میبندم و با دو خودمو میرسونم تو خونه و در حالو باز مکنم و میپرم تو حال.از شدت هیجان و یه ریزه چاشنی ترس زبونم بند اومده همه با تعجب بر میگردن و منو نیگا میکنن نفس نفس میرنم و نفسم رو تازه میکنم و یه دفه داد میزنم..................................

-          دزدددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

همه دو متر میپرن . برادرم طبق معمول جلوی تلویزیون دراز کشیده و پاشو دراز کرده و گذاشته روی لبه میز زیر تلویزیون و با پاش کانال های تلویزیون عهد دقیانوس هشت کاناله فینگر تاچ رو تند تند عوض میکنه و از انگشت بزرگ پای راستش به جای ریموت تلویزون استفاده میکنه.خلاصه با سرعت زیادی با همون انگشت کذایی ولوم تلویزیون رو میبنده و بلند میشه میشینه و میپرسه:

-          دزد ؟کجا؟بریم!!

منم جا میخورم و میگم:

-          کجا بریم؟

-          دنبال همون دزد مادر قهبه کجاس ؟ کی بود ؟ از کجا فهمیدی!!

منم تند تند شرح ما وقع رو توضیح میدم و ...........

-          زود باش دنبالم بیا

منم میدوم دنبالشو با هم میریم تو آشپزخونه!!

-          حسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسن !!

این صدای بابامه که خیلی خونسرد میگه:

-          ولش کنید چیکارش دارید میبینه چراغهامون روشنه خودش فرار میکنه.!!

ولی برادر من ........ از اون حرفاس که بی خیال بشه . جواب پدرم رو نمیده و در یکی از کشوهای آشپزخونه رو باز میکنه و یه چاقو به اینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن بزرگی از توش در میاره و میگیره تو دستشو براندازش میکنه و میکنتش لای شلوار کردیش!!!!!!!

-     خوبه بریم!!!!!
منو میگی......................... کی ت.خ.م میکنه بگه نمیام با بی میلی دنبالش راه میفتم اونم کلید میندازه تو  در آشپزخونه که  به حیاط خلوت باز میشه و درو باز مبکنه و پابرهنه میپره تو حیاط خلوت و تخته گازش رو میگیره  تو راه پله و دو ثانیه بعدش سر پشت بومه !!

منم آروم آروم و البته دمپایی به پا و با احتیاط کامل میرم دنبالشو سر پشت بوم تو اون تاریکی و ظلمات و سرو صدای خیلی بلند و ناهنجار کولر های گازی با هم به دنبال دزد مورد نظز میگردیم

-          مانی؟؟؟؟؟؟

-          بعله

-          تو چیزی نمیبینی؟

-          نه والا

-          زهر مار و نه خوب بگرد

-          خوب خودت بگرد

-          با من یک و دو نکن پسر

-          خوب زور میگی

-          میگم بگرد

-          اصلا من میرم پایین

-          مرتیکه کدوم گوری میری صبر کن

-          ااااااااااا تنهایی میترسی؟؟؟؟؟؟؟

-     من؟؟؟؟؟؟؟؟ من صد تا از این بی ناموسا رو حریفم میخوام ترس تو بریزه وگرنه که من خواهر مادر صد تا از این مادر......... رو گ........م

-          مانیییییییییییییییییییی حسسسسسسننننننننننننننننننننننننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟

این صدای بابامه که همچین از تو حیاط خلوت و در کمال خونسری صدامون میزنه که آدم حس میکنه میخواد بگه غذا حاضره بیاین واسه شام!!

-          بهش بگو یواش سر و صدا نکن دزده میترسه فرار میکنه .

-          خوب تو خودت یه ساعته داری بلند بلند فحش میدی!!

-          میزنم تو دهنت هاااااااا به تو چه!!

خلاصه جالب اینکه بابام وقتی دید صدایی از ما درنمیاد به جای اونکه نگران بشه و بیاد سر پشت بوم نیگایی بکنه که نکنه یه موقع دزده بلایی سر ما آورده باشه خیلی خونسرد و بی خیال  برگشت تو خونه و درم پشت سرش بست و من و حسن در کمال نا باوری و تعجب  دوباره و این بار در سکوت کامل به جستجوی خودمون برای پیدا کردن دزد بدبخت و بیچاره و بی ناموس ادامه دادیم .برادرم زیر کولرها این طرف اون لبه و هر جایی رو که فکر میکرد گشت و چیزی پیدا نکرد.داشتیم از گشتن نا امید میشدیم که صدای ریزی از روی پشت بوم بغلی توجه منو جلب کرد و در نتیجه از ترسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس..............

-          حسن!!

-          هیسسسسسسسسس. مگه نمیفهمی میگم صداتو میشنوه

-          یه صدایی شنیدم

-          از کجا؟

-          رو پشت بوم خونه آقای امیری؟

-          آقای امیری کدوم خریه

-          همون که تو میدون راه آهن یه عکاسی داره.

-          خوب خوب . آروم باش من برم رو اون پشت بوم ببینم چی میشه.

برادر هالک و سوپرمن و شاید هم اسپایدر من بنده دشنه رو از تو شلوار کردیش بیرون کشید و برقش رو به رخ دزده کشید و  از رو دیوار کوتاه بین دو پشت بوم پرید اون ور و رفت و رفت و رفت و ................... یه دفه یه نفر مثل تیر از زیر کولر روی پشت بوم بیرون پرید و و شروع کرد به دویدن و برادرم هم مثل تیر به دنبالش.منم با نعجب واستاده بودم و هاج و واج به اتفاقی که داشت جلوی من میافتاد نیگا نیگا میکردم.

چند لحظه بعدش به خودم میام و شروع میکنم به دویدون به دنبال دزد و پاسپان!!

اونا رو میبینم که با سرعت زیادی پشت بوم های همسایه ها رو پشت سر میگذارن و برادرم دشنه به دست صداشو داده تو گلوشو با چنون صدای بلندی نعره میزنه:آی دزززززززززززززززززززززززززززززززد!! باور کنین دزده از ترس صدای برادرم خودشو خراب کرده بود.منم هیجان زده  و بی فکر شروع میکنم به دویدن وقتی میرسم به دیوار ما بین خونه ما و همسایه بغلی.....................................................

خنده ام میگیره بین خونه ما و خونه همسایه یه فضای خالی دو متری هست که اگه بخوام از روش بخورم با صورت میفتم پایین. بخودم میگم اینا چه خلن که اینجوری میدون و میپرن!!

بیخیال دیوار میشم برمیگردم و با دو میپرم تو راه پله و دو ثانیه بعد تو آشپز خونه و میرم تو حال.....

خنده ام میگیره پدرم بی خیال دراز کشیده پای تلویزیون و پاشو انداخته رو اون پاش و خیلی خونسرد داره فیلم سینمایی نیگا میکنه.منو میبینه و .......

-          هان مانی چه خبر؟؟؟؟؟؟

منم شاکی و عصبانی جوابشو نمیدم و میپرم تو حیاط و تو کوچه و ............................

از دیدن منظره تو خیابون خنده ام میگیره همسایه ها پریدن تو خیابون و دارن به تعقیب و گریز دزد و برادرم نیگا میکنن و میخوان هر طور شده خودشونو برسونن سر پشت بوم ها و به برادرم دزدگیرم کمک کنن .

به موازات دویدن اونا منم شروع میکنم به دویدن و به جایی میرسم که میبینم دزد و برادرم رسیدن به مدرسه آزادی و دارن از رو پشت بوم میپرن رو دیوار و بعد از دو سه ثانیه تو حیاط مدرسه راهنمایی تعقیب و گریز به همون  هیجان انگیزی ادامه پیدا میکنه.

صدای آژیر ماشین پلیس توجه منو به خودش جلب میکنه و پیکان درب و داغون پاسگاه چهار کلانتری با ریپ و سر و صدای فراوان جلوی درب مدرسه متوقف میشه.

-          پس کجان؟

-          کیا؟

-          دزدا

-          دزده یه نفره

-          پس اونا که میدون خوب دو نفرن

-          یکیشون برادر منه که داره دنبال دزده میدوه

-          اااا پس تو کی هستی؟

-          منم برادر اون دزد گیرم

-          از کجا معلوم؟؟؟؟؟؟

-          آقا دزده رو ول کردین منو گرفتین؟

-          وایسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نامرد کجا در میری خواهرک....................

ببین جناب سروان این صدای برادرمه داره دنبال دزده میدوه اگه با تن صدای من مقایسه کنین حتما مطمئن میشین که ما برادریم ما مادرمون رو هم هر وقت میره حموم سر کار میگذاریم و اون نمیفهمه کدوم به کدومه جناب سروان!!

-          من سرباز وظیفه ام اون یکی سروانه

-          حالا فرقی نمیکنه!!!!!!!!!!!

القصه اونا از رو دیوار پریدن تو حیاط مدرسه و شروع کردن به دویدن به دنبال دزد و دزد گیر منم واستادم و از دور نظاره گر اونها شدم و چند دقیقه بعد دزد ترسو و فراری دست بند به دست به همراه پلیسا از در مدرسه بیرون اومد و برادرم هم با سی چهل متر فاصله  از پشت سرشون به سمت در مدرسه حرکت میکرد.

-     خو جناب سروان ولک من ا ای بابا شاکیم خو برام چاقو کشیده ای بی وجدان نامرد. خو اگه ای دشنه نبود خو من سرویسش کرده بودم او نامرده.

-          خفه خفه رو دیوار خونشون بودی!!

-     من؟؟؟؟؟؟ نه بو خدا خ اینا با عربا لجن خو دروغ میگن.................................خو باشه خو چرا میزنی خو خدا ندار نامرد خو دارم میام..............................

مردم هم دور ما رو گرفته بوذدن و به دزده نیگا نیگا میکردن. یکی تخمه میخورد اون یکی داشت داستان را با دروغ و هیجان قاطی میکرد و اون یکیم میگفت خو چیکار بدبختش داشتین خو او که در رفته بود میذاشتین بره خوبه حالا ببرنش تا صب بزننش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خو اگه دزده فارس بود هم ا ای کارا میکردین یا خودتون فرارش میدادین!!!!!

حسن لنگان لنگان  با دستای اینطوری اینطوری و ژست یه قهرمان با فیگوری تو مایه های قیافه راکی تو فیلم راکی چهار بعد از کتک زدن رقیب دوپینگی روسی و همچنین لبخند زورکی جکی چان تو فیلم داستان پلیس 3  از در مدرسه بیرون اومد و نفس نفس زنان و دست ها به کمر کنار من ایستاد و .....

-          پس تو کجا در رفتی؟

-          از دیوار نتونستم بپرم از تو کوچه اومدم

یه خورده به خودش نیگا نیگا کرد و با تعجب گفت:........

-     این شلوار کردی چیه پای منه ؟ این چاقو چیه ؟ ااااااااا چرا من دمپایی پام نیست...پسر تو نمیتونی به من بگی یه چیزی بکن پات؟؟؟؟

-          والا خواستم بگم ولی..............

-          خیلی خوب خیلی خوب دمپاییاتو بده بینم زود باش یالا ................

نیگایی به چاقوش میکنم و به چشای دریده اش و ........................میگم:

-          باشه حسن تو برو  این دمپاییا رو هم تو بپوش من پابرهنه میام.!!!!!!!

                                                                                        

والسلام

 

 

 


   1      2    >>