سی سال پیش:عزیزم اصلا دوست ندارم یه دوست خوب مکاتبه ای رو از دست بدم!!
بیست سال پیش:گلم اصلا خوشم نمیاد یه دوست خوب تلفنی رو از دست بدم!!
ده سال پیش:الهی قربونت برم من اصلا طاقتشو ندارم که یه دوست ایمیلی رو از دست بدم
پنج سال پیش:عسلم من اصلا خوشم نمیاد که یه دوست خوب چتی رو از دست بدم!!
زمان حال:اوه مای گاد! من طاقتشو ندارم که یه دوست خوب وبلاگی رو از دست بدم.!!
ده سال دیگه:هانی من اصلا دلم نمیخواد یه دوست خوب ........... رو از دست بذم!
بیست سال دیگه بیبی....................................
صد یاشاید هم دویست سال دیگه نسل های بعد از ما با خوندن درد دلها و عقایدمون و مرور نوشته های تک تکمون راجع به نسلمون نتیجه گیری میکنن همونطوری که در حال حاضر این ما هستیم که میشینیم و با ورق زدن با قیمونده آثار نسل های گذشته هامون به سادگی راجع بهشون به قضاوت میشینیم و زندگیشونو مرور میکنیم.خوبیهاشون رو کم رنگ میکنیم و بدیهاشونو تو پیشونیشون میکوبیم و راجع به کارها و زندگیشون صحبت میکنیم.
اما جالبه که بدونین که ما اولین نسلی هستیم که با نوشتن و مکتوب کردن عقایدمون تصویر روشنی رو از سیستم و نوع زندگی شخصیمون در اختیار نسل های بعدی قرار میدیم تا اونها رو بخونن و راجع به ما براحتی نتیجه گیری کنن حالا سئوال اینه که:
دویست سال دیگه محقق و دانشجویی که برای کامل کردن تز دکترای خودش در مورد تاریخ دویست سال گذشته وب لاگ ما ها رو کلیک میکنه و اونها رو برای تصمیم گیری میخونه و ورق میزنه نسل ما رو چه جوری توصیف میکنه واز نوشته هامون چه برداشتی میکنه؟
صد سال و دویست سال دیگه ماها نیستیم و نوشته هامون به عنوان تنها یادگاری و بازمونده مون برای نسل های آینده تنها و بی کس تو چهار چوب قالب وبلاگهای تنگ و تاریکمون بدون کوچک ترین امیدی برای بروز شدن دوباره بدست خالقشون (یعنی نویسندگان وبلاگها)و بدون کمترین انتظاری برای پاسخ دادن به حرفهای تایید نشده خوانندگان وفادار و علاقمندشون که مسلما سالهست که به زیر خاک رفتن و اسمی هم ازشون نمونده چشم انتظار و دلخوش به اون تنها خوانندگانی هستند که هر چند سال یکبار اونهم برای تحقیق و تنوع بهشون سر میزنن و اونها رو از تنهایی و بی کسی که بعد از رفتن ما بهش دچارشدن در میارن و بعد از خوندن نوشته های تنها و غمگینمون لبخندی از سر بی خیالی میزنن و میرن تا کو که دوباره کسی بیاد و......................
شمارش معکوسی که از نه ماه قبل از بدنیا اومدنم آغاز شده لحظه به لحظه به پایان خودش نزدیک و نزدیک تر میشه و با هیچ دلیل و استدلال و منطقی نمیتونم اونو متوقف کنم و ازش بخوام که برای خاطر من هم که شده سرعتش رو کمتر و کمتر کنه اما این که شمارش معکوس من کی به انتها میرسه و تاریکی و شروع دوباره من کی اغاز میشه چیزیه که هر چی بهش فکر میکنم .............................................
دلم برای نوشته هام که بعد از رفتنم این همه تنها و بی کس تا ابد تو چهار چوب وبلاگ تنگ و تاریکم چشم انتظار و بی خبر به بازگشت دوباره من میمونن بد جوری تنگ میشه
دلم برای وبلاگم که ...........................
دلم برای خواننده هایی که .............................
من غمگینم.
|