از پله برقی بالا میام .از گذر خروجی رد میشم و بعد ازچند قدم به پله های خروجی متروی هفت تیر میرسم و از پله ها بالا میرم. خانمی رو میبینم که شال به سر با سرعت زیادی از پله ها پایین میاد. تنه سختی بهم میزنه و رد میشه برمیگردم چهار تا حرف کلفت بارش کنم که :
- هوی خانوم!!
صورتمو که بر میگردونم میبینم که روی زمین افتاده .بر میگردم پایین و سعی میکنم کمکش کنم!!
- میبخشین آقا!!
- خوب حالا چرا اینقدر با عجله؟؟
- بیرون مامورا واستادن خانوما رو میگیرن .منم ترسیدم و برگشتم که یه دفه بهم گیر ندن!!.................................................
***************
از خواب بیدار میشم .تو تختم وول میخورم . به تلفن نیگا میکنم . چند روزیه به دلیل لج و لج بازی بین من و خونواده قبضش پرداخت نشده و به صورت عضوی دکوری تو یه اتاق با چیدمان نوستالژی جا خوش کرده و صدایی ازش در نمیاد. به ساعت نیگا میکنم کمی از پنج بعد از ظهر گذشته و کمر گرما بریده .دلم حسابی واسه شی شی تنگ شده و نمیدونم داره چیکار میکنه. دوست دارم دو سه کلوم باهاش حرف بزنم و یه خورده سر حال بیام.از تخت میپرم پایین .یه خورده به موهام میرسم و یه شلوار جین میندازم تو پام و کفشامو ور میندازم و با دو میرم سر کوچه که یه تلفن به شی شی بزنم . تو راه جیبم رو وارسی میکنم و یه سکه پنج ریالی پیدا میکنم. اونو تو دستم سفت میگیرم و سرعتم رو بیشتر میکنم.میرسم سر خیابون.از عرض خیابون رد میشم .میرسم دم کیوسک تلفن. یکی دو نفر جلوم واستادن و یه آقاهه هم داره به زبون عربی با تلفن لاس میزنه.
- آخرین نفر کیه؟
- منم
- باشه منم پشت سرتم.!!
ربع ساعتی معطل میشم و بالاخره بعد از کلی معطلی و خواهش و با سکه زدن به شیشه نوبتم میشه و میرم تو کیوسک و درو میبندم و شماره رو میگیرم.
چهار تا زنگ که میخوره گوشی رو بر میداره و بعد از چاق سلامتی مشغول وراجی میشیم.تازه گرم صحبت میشم که یکی میزه تو شیشه :
- آقا بیا بیرون!!
رومو بر نمیگردونم و میگم الان تموم میشه .طرف از رو نمیره و منم کوتاه نمیام و اونم هی میزنه تو شیشه.میخوام به روی خودم نیارم که در کیوسک باز میشه و.........
- الو شی شی جون مامورا گرفتنم بعدا با هم حرف میزنیم!!
گوشی رو ازم میگیره و منو با خشونت از تو کیوسک میکشه بیرون
- مگه چی کار کردم!!
- بر گمشو سوار مینی بوس شو بچه سوسول
- آخه واسه چی ؟
- خفه شو زر زر نکن
میفتم به التماس کردن
- آقا تو رو خدا مگه چیکار کردم؟
- گوه نخور.سرباز بیا اینو بنداز تو ماشین.میری یا با در کونی ببرمت.
میرم سمت اتوبوس. تقریبا پر شده هنوز نمیدونم چرا منو از تو کیوسک کشیدن بیرون.
مامورا سوار میشن و اتوبوس راه میفته . یه 500 متری که اونور تر میریم ماموره داد میزنه :
- صبر کن یک مورد دیگه دیدم
ماموره از اتوبوس میپیره پایین و جلوی چشمای از حدقه در اومده همه متهمین یخه یه بنده خدایی رو که با دمپایی تو صف نون واستاده و یه زیر پیرهنی کاپیتان هم تنشه میگیره و با چک و لقد میکشه تو اتوبوس.
- دیگه جا نداریم راه بیفت!!
هنوز نمیدونم چرا گرفتنم. از هر کی هم که میپرسم جواب میده که منم نمیدونم. خوب که به حضار نیگا میکنم دوریالیم میفته.
جرم ما خیلی سنگین و نا بخشودنیه!!همه ما آستین کوتاه پوشیدیم.!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو اتوبوس گرما غوغا میکنه . شرجی شهریور که همه جا رو دم میکنه تو اتوبوس رو حسابی خفه کرده.بیرونو نیگا میکنم و میبینم که داریم میریم به سمت سه راه خرمشهر.چند دقیقه بعد تو حیاط معاونت .... همه رو از اتوبوس میندازن پایین.!!
- صف بگیرین .یالا.گوساله مگه با تو نیستم تو صف واستااااااااااااااااااااااااااا به من چپ چپ نیگا میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نیم ساعتی میگذره . حسابی دلشوره دارم .حتما همه نگرانم شدن.آخه نگفته بودم که میرم و دیگه بر نمیگردم.بغض گلومو فشار میده تا حالا گذرم این ورا نیفتاده . نمیدونم باید چیکار کنم. تو شهر خودم زندگی میکنم ولی حتی تو مستراب هم آشنا و پارتی ندارم.میخوام گریه کنم . اگه از خجالت این همه آدم نبود حتما مینشستم و زار زار میکردم.
کم کم تصمیم میگیرن فکری به حالمون بکنن.بازم جمعمون میکنن و مقدار زیادی کاغذ رو میدن دستمون و .........
- این چیزی رو که میگیم بنویسین و امضا کنین و نام نام خانوادگی و آدرستون رو هم زیرش اضافه کنین!!
خلاصه متنی که رو میگن مینویسم. تعجب میکنم!! اگه زیر این رو امضا کنم کاری که انجام ندادم روبه گردن گرفتم!! میخوام اعتراض کنم سرمو که بلند میکنم میبینم همه دارن تند تند امضا میکنن و برگه رو میدن به مامورا و به سمت درب خروجی میرن.بی خیال میشم . بیرون رفتن به هر قیمتی خیلی بهتره از موندن در این جا اونم اونم به قیمتی خیلی بیشتر و ........
برگه رو با اکراه امضا میکنم و میدم به یکی از مامورا . اونم با خودکارش روی دستم یه امضا میکنه و میگه :
- دستتو به مامور دم در نشون بده تا بگذاره بری بیرون!!
با دو میرم سمت درب خروجی.مثل پرنده ای میمونم که از تو قفس آزادش کردن .هنوز دم درب خروجی نرسیدم که اون بنده خدایی رو میبینم که از دم نونوایی سوار اتوبوسش کردن.
- خوب برو گمشو دیگه
- خوب پول ندارم چه جوری برم
- اومده بودم دو تومن نون بخرم برگردم خونه اوردینم اینجا الانم که ساعت ده و نیمه اتوبوس نیست چه جوری برم!!
- من چه میدونم سرباز اینو بنداز بیرون!!
دلم براش میسوزه . دل خیلی های دیگه هم براش میسوزه .با چند نفر دیگه سری تکون میدیم و صداش میکنیم.
- بیا رفیق الان دربستی میگیریم میریم کیان پارس مهمون خودمونی!!
************************
از این قضیه شونزده سال میگذره .هنوز وقتی یادش میفتم تنم میلرزه.منی که تا اون روز پام به کلانتری نرسیده بود بابت کاری که نکرده بودم دستگیر شدم و مجبور شدم تعهد بدم تا بگذارن دوباره آزاد بشم.جالبه بدونین از اون روز تا حالا ترسم از کلانتری و جرم و قانون حسابی ریخته . بهر حال همه اینا رو گفتم که بگم هر وقت قراره کاری رو انجام بدیم بهتر اونه که فایده و ضررش رو بسنجیم و بعدش در اون مورد تصمیم بگیریم. منطقی ترین کاری که میشه انجام داد اینه که جوری بگردیم که کسی به خودش اجازه نده شان ما رو رعایت نکنه و هر چی دلش میخواد بهمون بگه!!
|